ساراسارا، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

سارا عزيز مامان و بابا

مورچه و دوستش

مورچه و دوستش مورچه داره می بافه با نخ زرد و یشمی برای دوستِ خوبش یه شالِ گرمِ پشمی ریخته کنارِ دستش صد تا کلافِ کاموا مورچه می گه: «خدایا! تموم می شه تا فردا؟» زرافه دوستِ مورچه فردا می شه سه سالش هر چی براش می بافه تموم نمی شه شا لش   ...
27 خرداد 1391

پارك ارم با سارا

سلام من و سارا و بابا محسن پنجشنبه شب رفتيم پارك ارم البته ساعت 11 شب راه افتاديم رفتيم و ساعت 3 نيمه شب خانه بوديم خيلي خوش گذشت هم به سارا هم به مامان  بابا سارا خانوم همه چي سوار شد ديگه از چيزي نمي ترسيدي اسب سواري كرد و استخر توپ رفت خيلي خوشش اومد آخه قديما هر وقت كه مي بردمش مي ترسيد و اصلاً بازي نمي كرد و اين دفعه خيلي خيلي بهش خوش گذشت   رفت و سرسه بادي حسابي بازي كرد اون بالا يه اقايي نشسته بود و بچه ها رو از اون بالا هل مي داد پائين براي همين سارا خانومي ما ترسيد و بعد 5 الي 6 سري سرخردن ديگه بالا نرفت و همونجا روي تشك بالا و پائين مي پريد   خلاصه بعدش رفتيم باهم  سوار هواپيما شديم خيلي خوشش اومد ...
20 خرداد 1391

سوره های جدید قرآن

  سارا خانوم ما دوتا از سوره های قرآن رو یادگرفته بود به نام توحید و کوثر این خانوم خانوما دو تا سوره دیگه هم یاد گرفتن و بسیار بسیار زیبا برای مامان و بابا می خونه سوره ناس و سوره والعصر خیلی قشنگ  می خونه تازه می خواد سوره های دگه از قرآن هم یاد بگیره انشاءالله همیشه همین قرآن محافظ سلامتیت باشه مامان جون
13 ارديبهشت 1391

نقاشی کردن سارا

بچه ها سارا خانوم ما می خواد نقاشی بکش، مامان براش رو فرشی رو پهن کرده و لوازم نقاشی از قبیل دقتر و مداد رنگی رو براش آماده کرده تا اون بتونه یه نقاشی خوشگل بکش عکساشو ببینید ...... حالا سارا جون شروع کن و یک نقاشی خوشگل برای مامانی بکش ببینم وای الهی قربونت برم نگاه کنید نقاشی های قشنگشو وای ببینید پاشو گذاشته روی کاغذ و اونو نقاشی کرده حالا خانوم خانوما خسته شدن می خوان برن یکمی میوه میل کنن و بیان دوباره شروع به کار کنن ............ دو ساعت بعد ............. ...
13 ارديبهشت 1391

روز معلم

روز معلم  تعليم و تعلم از شئون الهي است و خداوند، اين موهبت را به پيامبران و اولياي پاک خويش ارزاني کرده است تا مسير هدايت را به بشر بياموزند و چنين شد که تعليم و تعلم به صورت سنت حسنه آفرينش  درآمد.  انسان نيز با پذيرش اين مسئوليت، نام خويش را در اين گروه و در قالب واژه مقدس(معلم) ثبت کرده است. معلم، ايمان را بر لوح جان و ضميرهاي پاک حک مي کند و نداي فطرت را به گوش همه مي رساند. همچنين سياهي جهل را از دل ها مي زدايد و زلال دانايي را در روان بشر جاري مي سازد معلم عزیزم بی انصافیست که تو را به شمع تشبیه کنم زیرا شمع را میسازند تا بسوزد اما تو میسوزی تا بسازی ، با سپاس و عرض تبریک فراوان روزت مبارک معلم ب...
13 ارديبهشت 1391

مریض شدن سارا

  ساراخانومی چند روزی هست که مریض شدی و داری هرچی می خوری بر می گردونی حدود ٣ کیلویی تو این ٢ روز کم کردی مامان جون الهی قربونت برم نمی دونم چی شده هرچی که دکتر هم می برمت فقط می گه ویروس فصل است خوب می شه هیچی دارو هم نداری که بخوری فقط داری همین جوری ضعیف میشی عزیز دلم باید برات یک گوسفند عقیقه کنم آخه وقتی بدنیا آمدی دست و بالمون خالی بود نتونستیم الان هم که دیگه هیچی یک گوسفند حدود ٥٠٠ تا ٦٠٠ تومانی می شده مامان جون دعا کن که یه سری عروسی خوب و مایه دار به همون بخوره برای عکس و فیلم تا حتماً‌برات عقیقه کنم توهم دیگه اینقدر مریض نشی دورت بگردم . انشاءالله که خوب خوب خوب می شی خانوم خانومای خودمممممممممم بوس بوس بوسسس...
5 ارديبهشت 1391

سارا روی میز

خاله مریم از اصفهان اومده بود خونمون برای سارا خانوم یک دامن خریده بود ایشونم اونو پوشید و رفت روی میز برای پز دادن ببینیدش     حالا خانوم می خواست روسری دختر خاله شو سرش کنه ول کن هم نبود   ...
3 ارديبهشت 1391

تولد سينا

  چهارشنبه رفتيم تولد سينا (پسر دختر دايي مامانم) خيلي خوش گذشت من عسل رفتيم پشت ميز كيك و بعدش مامانم اومد و چندتا عكس ازمون گرفت عكسامو ببينيد اون لباس قرمزه عسل دختر خاله قدسيه خيلي دوسش دارم اي بابا عسل چه كار داري مي كني؟ ...
2 ارديبهشت 1391

سارا پيشي شده

  سارا خانوم اومد پايين توي آتليه عكاسي و چشمش خورد به وسايل گريم و ديگه شروع شد به بهونه گرفتن كه من مي خوام خوگل (خوشگل) بشم و ميخوام پيشي بشم و شروع كرده به گريه كردن و من هم كه دلم سوخت براش و گفتم باشه مامان بيا بريم خونه تا نقاشي كنم روي صورتت سارا خانوم من هم خوشحال بلند شد و ساك گريم و برد خانه تا من برم بالا   ...
2 ارديبهشت 1391